تبليغاتX

بیا که عیدی سبزمان حضور بهاری توست
بیا که عیدی سبزمان حضور بهاری توست
السلام علیک یا اباصالح المهدی
آخرین مطالب
بسم الله الرحمن الرحیم
حرف های دلتنگی...
تقديم به بهترين
مناجات با اباصالح المهدی
داغ ترین اخبار

یا ابا صالح المهدی ادرکنی

اگه نمیای معلومه که هنوز اونی نشیدیم که تو میخوای.خودت کمکمون کن تا اونی باشیم که میخوای








آرشیو مطالب
هفته سوم آذر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
پیوندهای روزانه
گنبد طلای امام رضا علیه السلام
آرشیو پیوندهای روزانه
پیوندها
سيد ما
هيئت يوسف زهرا
حس غريب
عاشق مولا
پتك كاغذي
راه عشق
محكوم به سكوت
دوستت دارم
پتك كاغذي
نيايش.......نازنين زهرا
من عکاس مسلمانم
یوسف آرزوها
فانوسي براي نجات
صدای دوست
:: بقية الله الأعظم عليه السلام در راه است ::
به اميد ظهور
اسرار عشق الهی
خلوت شب هاي تنهايي
"تقديم به امام زمان "
در آغوش خداوند
مجمع عاشقان حضرت مهدی(عج)
واليباليستان(:(:(:(::قهرمانان بي ادعا::):):):)
محمد رسول الله
شاید این جمعه بیاید
بسم الله الرحمن الرحیم

 

      

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم .
گفتی: ... فَإِنِّی قَرِیبٌ...
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم .

گفتی: وَاذْکُر رَّبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَخِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ...
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی .

گفتی: وَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ...
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: أَلَمْ یَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ ...
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم

گفتی: ... اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ (2) غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِِ ...
.:: (ولی) خدا عزیزِ و داناست، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی: إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا…
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: وَ مَن یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ...
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم

گفتی: إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ...
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

گفتی: أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ ...
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.


گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْرًا کَثِیرًا (41) وَسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَأَصِیلًا (42) هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلَائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیمًا
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

   ا لتماس دعا  

 

منتظر حق | 7:5 بعد از ظهر - پنجشنبه 19 آذر1388
+ |
حرف های دلتنگی...

چشمم به در سياه شد اما نيامدی


زيباترين شكوفه بستان احمدی,


گوشم به زنگ و ديده به در، غرق انتظار


خواهند ماند، تا كه بگويند آمدی

 

   اگر مهر انتظار را بر قلب هايمان حك نكرده بودند، اگر غزل انتظار

 را از بر نبوديم و اگر از جام انتظار سرمستمان نكرده بودند، معلوم

نبود در اين تاريك روشن مبهم و اين گردش ممتد و كشدار ثانيه ها كه

 روز و شبش يكسان است، اين همه دلواپسي، اين همه حسرت و اين

 همه سوز و گداز را به درگاه كدام سنگ و چوب و آتش مي برديم و

 از كه پناه مي جستيم.روزها آنقدر با رنگ و نيرنگ آميخته است كه

 روزمان را از شب نمي شناسيم و اين ابر، ابرهاي تيره حريص

آنچنان وسعت آسمان را بلعيده اند كه ديري است رنگ خورشيد را

نديده ايم. همه جا تاريك و ظلماني است، آن قدر كه اگر تمام چلچراغ

هاي تاريخ را برفرازش بياويزي، باز چاه و چاله را نمي بيني و پا به

لجن زاري مي گذاري كه بيرون آمدن از آن طاقت فرساست، گويي

چشم بسته راه مي روي كه برادرت را، همسايه ديوار به ديوارت را كه

 براي تامين معاشش تكه اي از وجودش را به حراج مي سپارد، جان

مي فروشد تا آبرو بخرد را نمي بيني يا نه، شايد هم مي بيني، اما

براي راحتي وجدانت، عينكي سياه به رنگ دلت به چشم مي زني تا

نبيني، تا آزاد باشي، آه چه اسارتي؟! مولاجان، فضاي غبارآلودي

است، يلداي غريبي است، پس، در كدامين سپيده لايق، ذوالفقار تو

 سياهي شب را مي درد و چشمان عاشق را به صبح صادق پيوند مي زند!

    فرزند لافتي! ذوالفقار عمري است چشم به راه دارد تا تو بيايي؛

نداي «فزت و رب الكعبه» تاب و قرار از او ربوده است. آه... ذريه

علي(ع)، فرزند غريب كوفه! صداي درد دل غريبانه پدر را مي شنوي؟

 چاه منتظر توست، تا حق امانت ادا كند. مهدي جان! زين واژگون

ذوالجناح را كي سامان مي بخشي؟ كي نداي «هل من ناصر....»

سالار شهيدان را پاسخ مي گويي و نام هاي از ياد رفته شهدا را ديگر

 بار ملكه ذهن ها مي سازي؟ منتقم آل رسول(ص) كي مي آيي؟ ديري

است تابلوهاي شهيدانمان خاك غربت گرفته اند و حال آنكه هر روز در

 اين سياه بازار تابلوهاي تازه اي چشم ها را خيره مي سازند،

تابلوهايي از چهره آدم ها با رنگ و آبي جذاب و گيرا. آه، مولاي من!

 اين نجابت گمشده و اين غيرت بر باد رفته را بدون تو چگونه

بازيابيم؟ خسته ام، خسته از اين ديوارها، از اين شهر بي در و پيكر و

 از اين آدم هاي غفلت زده! دلم گرفته است، هواي تازه مي خواهم.

 ديگر كوچه و بازار و خيابان، روح خسته ام را نوازش نمي دهد.

 

منتظر حق | 12:57 بعد از ظهر - جمعه 17 مهر1388
+ |
تقديم به بهترين

صبرم از جام وجود لبريز گشته

 مولاي من! سال هاست كه كاسه هاي صبرمان لبريز شده است و آتشفشان دل مان فعال. سحاب چشم مان جز خون نمي بارد و در دشت دل مان جز خار غم نمي رويد. امواج خون در درياي ديده مان مي غرد و ساحل پلك مان را مي فرسايد. لب هاي مان از فرط عطش ترك خورده اند و گوش هاي مان از كثرت ناله ها كر شده اند. زبان هايمان از شدت ترس لكنت گرفته اند و صداهاي مان در حنجره ها خفه شده اند.

 اما مولاي من! هنوز هم در دل شب هاي تاريك يأس، در قعر درياي هولناك خون، بر فراز آسمان دودآلود زمانه، از درون ظلمتكده دنيا، از گوشه هاي نمين سياه چال هاي ظلم، از زير آوارهاي فقر، از كنار چشمه سارهاي مادي، از ميان انسان هاي بي دين... عده اي تو را مي طلبند و ذكر نام تو را زمزمه مي كنند. يعني كه اي يوسف اسلام، بيا كه چشمان يعقوب جهان كور شده است.

    يابن ياسين! در سيناي عشق تو سينه ها چاك كرده و تن ها صف به صف آراسته ايم تا شاهدان نخستين قدوم مبارك تو باشيم. آري! سال هاست كه در پي يافتن وجود نازنينت خانه به دوشيم. آوارگي گرچه سنت ديرين عشق است كه عاشق را چاره اي جز استمرار و احياءاش نيست، اما اي نازنين معشوق! هيچ شنيده اي كه معشوقي عاشقش را در دار هجران رها كند و در آتش خيال وصلش بسوزاند؟ هيچ شنيده اي كه عاشقي به جرم عشق، در دادگاه معشوقش محاكمه گردد؟! هيچ شنيده اي كه فرقت عاشق و معشوقي قرن ها به طول انجامد؟ پس اي مولاي من! «الي متي احار فيك»؟

    مولاي من! بيا كه ديگر صبرم از جام وجود لبريز گشته و مرا بيش از اين توان نيست كه بتوانم اشك فراقت را در چاه چشمم به اسارت كشم. بيا كه گل هاي بوستان حيات ابناي آدم عليه السلام دستخوش شبيخون طوفان هاي خزان شده است. بيا كه همسنگران خداجو و عاشق پيشه ام يك يك شهيد ظلمت زمانه گشته اند. بيا و به انتظار پايان بخش و با حضورت به تار و پود خشكيده جان هامان طراوت و سرور را ارزاني دار.

    مولاي من! دوست داشتم در فراسوي مرز حيات، توسن انديشه را به جولان در آورم، تو را معني كنم، غزلي همسان زيبايي هايت بسرايم و مثنوي مدحت را به لوح قلبم حك كنم و يا عظمت شأنت را در شاهنامه پهلوانان وادي نور بگنجانم. اما چه كنم كه در اين مهم، زبان قاصر است و الكن، و قلم، شكسته است و بي جوهر. ما انسان هاي هبوط كرده عصر مدرنيته كه از تابش انوار خورشيد وجودت محروميم و در حريم كويت نامحرم، در اين فرقت طاقت فرسا چه مي توانيم بگوييم جز اينكه: «اللهم انا نشكوا اليك فقد نبينا - صلواتك عليه و آله - و غيبه ولينا و كثره عدونا و قله عددنا و شده الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا».

منتظر حق | 1:25 قبل از ظهر - جمعه 3 مهر1388
+ |
مناجات با اباصالح المهدی
مناجات با اباصالح المهدی

يا كه عاشقان رويت، بيا كه محبان خويت ، بيا كه مستان بويت، بيا كه اسيران سلسله مويت همه در بند بلايند، تا كي كو به كو در ميان خلق بدنبال چهره اي آشنا، بيا كه منتظرانيم اگر مي دانستم و مي دانستيم پيمان الست را هرگز قالوا بلي نمي گفتيم، چه مي دانستيم كه يار اينچنين بازي كند، اينچنين طراري كند و رسم عياري با عاشقان به پيش گيرد؛ نمي دانستيم كه عشق از اول سركش و خونين بود. در برش بنشسته بوديم چهره نمود به شكل تو بود، گفت كه در خاكش پيدا كنيد، ولي هر دم از كويي به كويي و هر وقت و زماني در مكاني . زين رو دل من از عشق تو هر جايي شد، نصيحتش كردم كه اي دل، هرزه و هر جايي نشو، ولي گفت كار عشق است گريز نتوانم. حرف من، حرف من نيست، حرف آنان است كه ميسوزند چو شمع كه از عشق تو روشن كنند ويرانه ها كه منتظرانت در كوخ هايند نه در كاخ ها كه عاشقان هميشه فقيرند كه عاشقان مستضعفند.


دلخوشيم به وعده حق كه گفت مستضعفين كه همان عاشقان جمالند، زمين از آن آنان است و آنگاه كه عشق بر اريكه حكومت نشيند دگر ظلمي نيست، دگر جهلي نيست و تو پيام آور راستين عشقي، آنگاه كه كتاب بر دست گيرم همه چهره تو بينم كلام تو بشنوم، بيا كه شمار عاشقان رو به افول است، بيا كه محبت و عشق رو به نزول است، بيا كه به عشق رنگ مال زدند و رنگ غفلت و خواب. آدميان كه به خواب روند نشان از بي عشقي است ور نه عاشق هميشه در تكاپوست و قرار ندارد چه برسد به خواب بيا كه آدميان از سرمستي دنيا رسيده اند به خودپرستي...... بيا كه عشق يافته كاستي و چون اينچنين شده آدميت به توحش رسيده، مي گردد كه بخورد، چو حيوان جفت شود از سر غريزه، چون حيوان پاره كنند يكديگر از سر قدرت و منيت . بيا كه باز فرعون زنده شده، نمرودها حكومت كرده اند، بيا كه شدادها باغ ارم ميسازند، بيا كه گودالهاي اخدود دوباره كنده شده، بيا كه كاخهاي خضرا عَلَم شده، بيا كه ايوان مدائن ساخته شده كه خر به عدالت خواهي رود، بيا كه آب حيات تيره گون شد خضر فرخنده پي كجايي؟ بيا كه آتش نمرود دوباره افروخته شد، بتخانه ها دوباره برپا شده، ببستند در ميخانه ها را و در تزوير و ريا گشودند، بيا كه پرده هاي عفت دريده شد، بيا كه انسان به اول خود باز مي گردد، باز لخت و عور، بيا كه قابيل زنده شد و دوباره هابيل ذبح، بيا كه ابوجهل آمده، ابولهب آمده. كجايي، اي محمد دوران تا باز تاويل كني كتاب محمد را ، بيا كه باز به قوم جاهل رسيده ايم، باز قبيله قبيله، باز به خون هم تشنه و باز لذتها زن و جنگ و شراب، بيا كه باز متوليان كعبه خود مست غرور در حرمسراي خويش، بيا كه ام القري و بلد ايمن بدست بولهب افتاده و بولهبان، بيا كه عاشقان ببينند و بيشتر بسوزند. تو كه اين بي وفايي ساز كردي، اين بازي ساز كردي، پس چرا دچار اين همه درد مي كني. يا بگير عشق و يا در عشق بسوزان، عشق تو، عشق به تو چه مقوله ايست كه نه تنها غفلت به پيش نيارد بلكه همه آگاهي دهد و اين آگاهي همه سوز، سوز عشق تو همه از معرفت دست دهد. عاشق تو بيدارترين است، بيناترين، بيدل ترين، چو عاشق تو بيدل شد، دل از دست داد. عقلش بيشتر، ديدگانش بازتر، گوشهايش شنواتر، لبانش مترنم تر، جوارحش پوياتر، قدمهايش استوارتر، دستانش مصمم تر، اميدش بيشتر ولي از سويي سوختنش دردآورتر. تو اين ميخواهي؟ بفرما ! كه معشوق هميشه از سوختن عاشق لذت مي برد تا كه چهره از پشت حجاب برآيد تا يك جا مرهم درد شود و مرهم زخمها. بيا، بيا و ببين دوستان علي، بيا ببين محبان زهرا را، بيا و ببين كه بر سر فدك فاطمه چه غوغايي است بيا و ببين.
نام تو ابا صالح است، بقيه الله است، ذخيره آخرين خدا، ذخيره آخرين حق در زمين، زيباترين، مهجورترين، عزيزترين، لطيف ترين، عادل ترين، مهربان ترين، چگونه مي شود دل نداد، چگونه مي توان آرام بود. بيا و ببين حال روزگاران را، ولي درد اينجاست تو مي بيني همه را ولي غايب از نظري، تو حاضري در دل، غايبي از نظر. چه عشقي، چه معشوقي، حكايت معشوق حاضر است ولي غايب از نظر عاشق؛ آن نيمه شعبان كه پا گذاشتي بر خاك، حق گفت برو! دل ببر! خون دل عاشق بيار كه آن خون، شفاعت عاشقان است و مدرك مستند دلدادگي. كدام خون؟ يكي خون دل، يكي خون جگر، يكي خون سر كه عاشقان اين زمانه هر سه دهند . نازنينا! از فراق تو هميشه دست به دعائيم به سوي آن لايزال كه هر دم بناليم" اللهم كن لوليك الحجه بن الحسن" بيا، كاخها افراشته، كاخها بسيار، خانه دل ويران، خانه هاي هرزگي بسيار، محبت ها ذبح خودپرستي. بيا كه بندگي خدا فراموش شد، همه بندگان شهوت، بيا نشاط رفته، بيا كه زمستان زمين است از عاطفه، بيا و بهار باش تو گلي هستي كه با تو بهار شود. گويند با يك گل نمي شود ولي با تو بشود، مطمئن باش كه خون عاشقانت به زير پاي تو دشتي از لاله به بار آورد هر چند كه اين زمانه چون شقايق به خون نشسته اند و عمر لاله و شقايق دو روزي بيش نيست، بيا، بيا كه در چهره تو عشق ازلي خويش ببينيم. بيا و ببينمت، تا از نماز بي نياز شوم كه همه نمازم از بهر ديدار توست. دگر نماز، نماز نيست كه هر چه هست نياز است، ركوع و قعود و سجودم از نياز است، اگر تو پرده برداري مبهوت شوم عاشق مبهوت كجا به ركوع و سجود رود كه دگر ركوع و سجود غفلت است از ديدن رويت و دولت ديدار را حتي براي لحظه اي از دست ندهد كه ديدن رويت ركوع و سجود است، يعني فناي مطلق است، فناي مطلق عاشق است؛ دگر از خود ياد نيارد وقتي كه خود فراموش كرد فناي جمال تو شد دگر كدام سجودي و دگر كدام … .
بيا، بيا كه عاشقان هر دم از پشت تيغ خورند بيا كه كار مردم راست كنند و مردم بي عشق از پشت زنند و برانند. بيا كه لااقل در پاي تو جان دهيم، لااقل به زير پاي اغيار زمين نخوريم، هر چند اگر بدانم كه ميدانم از براي رضايت تو خاك شوم در پاي مردمان، عزت است در نزد تو. تو چگونه معشوقي كه اين همه درد مي رسد، مي دانم چرا كه حتي اين شكوه هم نكند و به رضا تن در دهد.
بيا، بيا كه در تن بشريت از عاطفه خبري نيست، بيا كه عقل در جامعه بشري همه به شكم است و مادون آن. بيا مطبخ ها آباد، مكتبها به ظاهر آباد ولي بي محتوا، بيا كه علم ز بهر دنياست، بيا كه ادب ز بهر فريب است، بيا كه علم از براي تفرقه است، بيا كه باز كلام حَق بر سر نيزه است، بيا كه در دفير و مسجد و كنشت تزوير هست و دل نيست، بيا زمانه اي شده كه خدا هم از كعبه رخت بر بسته؛ بيا كه علي باز تنهاست، بيا كه فاطمه باز سيلي مي خورد، بيا كه حسن باز مسموم زهر جفاست، بيا كه باز كربلا فرياد مي كند، مي دانم كه شنيده اي صداي فرياد عاشورائيان را كه در عاشورا باز تو مي آيي، تكيه بر كعبه زده. آري خدا قهر كرده و از كعبه رفته تو بيا كه از وجود تو باز به كعبه باز آيد. نه تنها كعبه گل كه كعبه دل نيز به اجاره رفته به دست خدايان زميني، بيا كه كعبه دل و كعبه گل هر دو رو به ويرانيست، بيا كه با عشق رويت بنايش كنيم، بيا كه كعبه دل بتخانه شد. تو بيا با كتاب محمد و ذوالفقار علي تا اين بتها بشكند. بيا، نيمه شعبان كه آمدي نويد دادي كه مي آيي. بيا كه در عرفات باز معرفت يابيم. بيا كه در مشعر باز شعور يابيم. بيا كه در سعي صفا و مروه خويش، خود را دريابيم. بيا كه در رمي جمرات، شيطانهاي عَلَم شده در دلها را سنگ زنيم. بيا با اصحاب بدر، بيا تا كاروان غاصبان را كه مال التجاره شان غيرت و هميت انسانهاست و به تاراج مي رود باز پس گيريم، بيا و دروازه هاي خيبر خودپرستيها و منيتها و شهوتها را با بازوي تواناي تو بشكنيم .
بيا كه باز فتح مكه كنيم چون فتح مكه كرديم لاجرم فتح دنيا كنيم، بتازيم بر كاخهاي مدائن و كسري. بيا تا برچينيم اساس خودپرستي را، بت پرستي دوباره را، تا كي عاشقان به حسرت بمانند، تا كي ببينند و دم نزنند اگر زنند آنان را به تيغ زنند، تا كي ببينند در كاخها اساس بردگي مي نويسند و در دارالعلم ها اساس مسخ انسان. تا كي مفتيان جامي از خون مردم، سر سجاده زلف نگاري به دست، دوباره از دلها خدا را بيرون كنند و تا كي، بيا.
بيا با عمامه احمد و ذوالفقار علي به جمال حضرت حق، بيا با كتاب معرفت كه مردم مست باده انگورند. تو بيا سرمستم كن با باده عشق و معرفت . تو آموختي كه كار عاشقان، عشقست و صبر است و تنهايي ولي تا كي صبر كه اين تنهايي مي كفشد و اين عشق مي سوزاند. تو بيا كه اگر بميرم چو آيي بر سر بالينم، زنده مي گردم ز بويت گر نمي داني بدان.
بيا كه اكثرهم شب زده اند، بيا كه سرا، سراي بي كسي است. بيا كه دنيا سراي بي كسي است بيا كه همتي نيست ز بهر برافروختن چراغي، بيا كه چراغ بدستان از شدت سوختن خود شمعي اند به بالين خفتگان كه شايد بيش از اين نخوابند، تو بيا. باز هم از سر نيازم با تو حضرت حق ناله سر دهم و ناله سر دهيم "اللهم كن لوليك الحجه بن الحسن."
با درود بر محمد و آل او كه اينان پيام آوران راستين آدميتند و عشق و مبشران آمدن حكومت حق به دست ابا صالح و با درود و سلام بر
بي بي دو عالم زهراي اطهر كه مطمئناً همانگونه كه ياور علي بود، ياور عاشقان نيز هست و با درود و سلام بر علي مرتضي كه باز اوست به صورت حجت حق، ابا صالح و با سلام و درود بر اولياي حق كه اينان عاشقانيند كه منتظرند كه در پاي معشوق عشق را به نمايش گذارند و با درود و سلام بر مردام و عشقم كه او آموخت مرا و بشارت داد به من و از دولت عشق او عشق را شناختم و از او آموختم خون دل خوردن و دم نزدن كه او اين چنين بود.  
منتظر حق | 7:36 بعد از ظهر - دوشنبه 30 شهریور1388
+ |
داغ ترین اخبار
با سلام خدمت دوستان گرامی و ایرانیان عزیز

چند دقیقه پیش که به سایت

رفته بودم تا نگاهی به نظرسنجی های جدیدش بندازم ، این نظرسنجی رو دیدم!!!

38 درصد  جمهوری اسلامی ایران

62 درصد رژیم صهیونیستی

http://israel-vs-iran.free-opinion.com/IR/EN/

ir.png       il.png

(متن کامل رو در ادامه ی مطلب مالعه کنید.حتما بخونید)

 

 


ادامه مطلب
منتظر حق | 9:38 بعد از ظهر - سه شنبه 24 شهریور1388
+ |
             

             

 

 

               یک ذره اگر بود در این رشته نبود
                                                           دیوان قضا اگر که بنوشته نبود
             گر نام علی نبود در دفتر عشق
                                                       شمشیر به خون عشق آغشته نبود

                            

                               اگر باران چشمانت فرو ریخت
                               کویر قلب ما را هم دعا كن

 

مراقب افکارت باش گفتارت مي شود

مراقب گفتارت باش رفتارت مي شود

مراقب رفتارت باش عادت مي شود

مراقب عادتت باش شخصيت مي شود

مراقب شخصيتت باش سرنوشت مي شود

امام علي (ع)

 

 

 

خداوند می گوید:

بنده من! هنگامی که دردعاهستی آنچنان به سخنانت گوش میدهم که که گویی همین یک بنده را دارم

وتوچنان از من غافلی که گویی چندین خداداری......

منتظر حق | 7:14 بعد از ظهر - جمعه 20 شهریور1388
+ |
یا ابا صالح المهدی ادرکنی
   اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه                        

یا ابا صالح المهدی ادرکنی

دیگر بس است، این درد طاقت سوز هجران.

جانا! تا به کی در پشت پنجره انتظار، رؤیای آمدنت را به نظاره بنشینیم؟

ای در کنج زندان غیبت همچنان محبوس!

و ای گناه ما، میله های زندان تو!

هزار و اندیست که چشم به راهان قدومت، بر لب فغان دارند و بر جگر خراش.

هزار و اندیست که دلهای منتظران، در تمنای وصالت، در جان آه می پرورند ودر سینه داغ.

عمری است که در کوچه سار انتظار سرگردان وحیرانیم.

تو را چه می شود، اگرشب سرد و فسرده فراقمان را به صبح دل انگیز وصالت آذین بندی؟

چگونه است، که این همه طلب و تمنا گره از کارفرو بسته ما نمی گشاید؟ بگو چه چاره کنیم؟

آیا نه وقت آن رسیده که نقاب از چهره برگیری و بازار حسن فروشان جهان را به یکباره رونق ببری؟!

آری!

... اینک همسفر با قافله منتظران، دست انابت به امید اجابت به درگاه حق "جل و علا" برمی داریم و خدای را به تضرع و زاری می خوانیم که:

بار الها!

نسیم ظهور دولت حجتت را به لطف و کرمت بر ما بورزان!

 

       

منتظر حق | 4:56 بعد از ظهر - پنجشنبه 19 شهریور1388
+ |
منوی اصلی
خانه
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه
یا ابا صالح المهدی ادرکنی


دیگر بس است، این درد طاقت سوز هجران.

جانا! تا به کی در پشت پنجره انتظار، رؤیای آمدنت را به نظاره بنشینیم؟

ای در کنج زندان غیبت همچنان محبوس!

و ای گناه ما، میله های زندان تو!

هزار و اندیست که چشم به راهان قدومت، بر لب فغان دارند و بر جگر خراش.

هزار و اندیست که دلهای منتظران، در تمنای وصالت، در جان آه می پرورند ودر سینه داغ.

عمری است که در کوچه سار انتظار سرگردان وحیرانیم.

تو را چه می شود، اگرشب سرد و فسرده فراقمان را به صبح دل انگیز وصالت آذین بندی؟

چگونه است، که این همه طلب و تمنا گره از کارفرو بسته ما نمی گشاید؟ بگو چه چاره کنیم؟

آیا نه وقت آن رسیده که نقاب از چهره برگیری و بازار حسن فروشان جهان را به یکباره رونق ببری؟!

آری!

... اینک همسفر با قافله منتظران، دست انابت به امید اجابت به درگاه حق "جل و علا" برمی داریم و خدای را به تضرع و زاری می خوانیم که:

بار الها!

نسیم ظهور دولت حجتت را به لطف و کرمت بر ما بورزان!

سایر امکانات


تمامی حقوق محفوظ می باشد!

www.SHiaTheme.ir